جایگاه مفاهیم حقوق بشری در آثار سعدی

از این رو در این مقال ِاندک کوشش می شود تا زوایایی هرچند مختصراز مفاهیم حقوق بشری در آثار شاعر بلند آوازۀایرانی، سعدی شیرازی به تصویر کشیده شود.

تاریخ ولادت او را به قرینۀ سخن او در گلستان در حدود سال 606هــ . ق و تاریخ وفاتش را بین سال های 690 تا 695 دانسته اند. در کودکی یتیم شد. مقدمات ادبی و شرعی را در شیراز آموخت و سپس برای ادامۀ تحصیل به بغداد رفت. این سفر مقدمۀ سفر های طو لانی دیگر وی بود که گویا در سال 621-620 هجری اتفاق افتاد. وی اشاره ای دارد به زمان خروج خود از فارس در هنگامی که جهان چون موی زنگی در هم آشفته بود. سفر سعدی مقارن سال 655 با بازگشت به شیراز پایان یافت.[1]

برخی بر این باورند سفرهای طولانی مدّت سعدی و مراودۀ وی با اقشار مختلف در طول سفر موجباتی را فراهم آورد تا آثار وی از شاخصه ای اجتماعی برخوردار شوند. راوندی در این خصوص چنین نقل می کند:

« سعدی در نتیجۀ مسافرت به مناطق مختلف و آمیزش با اقوام و ملل گوناگون، اطلاعات فراوانی کسب کرد و از برکت هوش سرشار به بسیاری از نکات دقیق اجتماعی و روحیه و طرز فکر معاصران واقف گردید و چون ادیبی جامعه شناس با قلم توانای خود به ترسیم احوال مردم و به توصیف افکار وعقاید آنان پرداخت . در اکثر آثار منظوم و منثورسعدی، انعکاسی از یک اجتماع طبقاتی، اجتماعی که ظالمان و مظلومان و ستمگران و ستمکشان در برابر هم قرار گرفته اند، به چشم می خورد».[2]

سعدی بوستان را به سال 655 و گلستان را در بهار 656 به رشتۀ تحریر در می آورد.[3]

در عصر سعدی مقارن با حملۀ مغولان به ایران، خوارزمشاهیان بر قسمت اعظم سرزمین ایران تسلط مستقیم داشته اند. اما در مناطقی از ایران حکومت، در دست اتابکانی بود که مطیع حکومت مرکزی بودند و خراج پرداخت میکردند از جمله « اتابکان فارس یا اتابکان سلغری، آنها از سال   543 تا 686 بر فارس حکومت داشتند. در قسمت دیگری از فارس یعنی از شرق فارس تا کرمان و خلیج فارس پادشاهان محلی دیگری به نام ملوک شبانکاره بر سرکار بودند. به این صورت، ایران به صورت ملوک الطوایفی اداره می شد که این حکومتهای به وجود آمده در تمام دوران سیاسی از یک شباهت کلی برخوردار و آن نوعی حکومت مطلقه و متکی بر انتخابات و انتصاب یک شخص واحد بوده است  و تشکیلات اداری و حکومتی آنها نیز در طول دوران سیاسی تا عصر سعدی چندان تغییری نکرده بود . به این صورت که شاه (سلطان) در رأس تمام تشکیلات قرار داشت و برای اجرای امور امنیتی و مالی خود دیوان هایی را به وجود می آورد. در این نوع حکومت مبنای روابط اجتماعی بر اساس روابط « شبان- رمگی» است که در آن بخشی از جامعه در برابر بخشی دیگر به هر دلیل و علتی به امتیازهایی ممتاز می شود . به عبارت دیگر بخشی از جامعه حق مالکیت و امتیاز تعیین سرنوشت خویش و دیگران را به خود می دهد و بخش دیگر جامعه را به صورت تابع خود در می آورد که نیازمند قیومیت و هدایت و اداره شدن است و خصلت عمومی و اصلی این واقعیت، در تأیید و تأکید بر تفاوت، اختلاف، تضاد و به طور کلی نابرابری نمایان می گردد که پایه ای ارزشی هر رفتار و گفتار و پنداری است.[4]

در حقیقت طبق نظریۀ کهن ایرانی حاکمیت، که نظام الملک آن را تشریح کرده است، حکومتها بیشتر در مقتضیات سیاسی خلاصه می شد و موضوع حکومت دنیوی، دنیا را مشحون از عدالت می کرد. این مسأله با حفظ و تثبیت هرکس در پایگاه و جایگاه محقّ خودش که به نوبۀ خود موجب ثبات می گردید میسر میشد، سلطان دارای قدرت مطلقه بود وهیچگونه تجویزی را ایجاب نمی کرد و مردم در مقابل آن هیچ نوع حق و آزادی نداشتند.  تشکیلات اداری در خود شخص او متمرکز شده بود.[5]

شواهد فراوانی در باب خود رأیی و خود محوری و قانون گریزی شاهان در بوستان و گلستان میتوان یافت:[6]

« وزرای نوشیروان در مهمـّی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هریک رأیی همی زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه همی کرد.  بزرجمهـر را رأی ملک اختیارآمد.  وزیران در خفیه پرسیدند که رأی ملک را چه مزیت دیدی بر فکر چندین حکیم . گفت: به  موجب آنکه انجام کار معلوم نیست و رأی همگنان در مشیـّت است که صواب آید یا خطا . پس موافقت رأی ملک اولی ترست تا اگر خلاف صواب آید به علت متابعت ایمن باشم .

 

 خــلاف رأی سلطان رأی جــســـتن                   به خــون خویــش باشد دست شستن

اگــر خود روز را گـــوید شب است                           این ببــاید گفتن اینک ماه و پروین

 

ـــ عدالت در آثار سعدی

در هر جامعه ای با هر نظام حکومتی، افراد جامعه در هر جایگاه اجتماعی که قرار دارند، مطابق قواعد و قوانین همان نظام، دارای حق و حقوقی هستند. بنابراین برخورداری از آن حق و حقوق، عدالت و بی بهره شدن از آن نیز ظلم محسوب می شود . نتیجه اینکه همیشه عدالت در برابر ظلم قرار دارد و ظلم می تواند به شکلهای مختلف در عرصه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی صورت گیرد . به عبارت دیگر اگر عدهّ ای از افراد جامعه نسبت به عدهّ ای دیگر با شرایط برابر نتوانند از پتانسیل های اجتماعی و اقتصادی کشور بهره بگیرند و عامل آن، اشخاص حقیقی یا حکومتی باشند میتوان گفت ظلمی صورت گرفته و عدالت در آن حاکم نبوده است . بنابراین عدالت ضمن حفظ قرارداد اجتماعی بین افراد جامعه و ایجاد صلح و آرامش، دارای آثار مثبت زیادی به لحاظ اقتصادی و اجتماعی است و جامعه را در مسیر پویایی و تعالی و پیشرفت قرار میدهد و رفاه عمومی را در جامعه به دنبال می آورد.  لذا برای برقراری عدالت در جامعه همۀ افراد و دستگاههای حکومتی باید ایفای نقش کنند و این نقش در حکومتهای فردی برای شخص اول قدرت برجسته تر نمایان میگردد.[7]

سعدی در اشعار و سخنان خود به اصل عدل و عدالت و جلوه های مثبت آن در جامعه بسیار اشاره میکند:

رفع ظلم یکی از مظاهر عدل است. سعدی ظلم عامل شاه را از جانب شاه می بیند و پادشاهان زمان را از ظلم که نقطۀ مقابل عدل است، برحذر میدارد:

تو کــی بشـــنوی نـالۀ دادخــواه                                  به کـــیوان برت کــلّه خـــوابـــگاه

چنان خسب کاید فغانت به گوش                                 اگـر داد خواهــی برآرد خـــروش

که نالد زظالـم که در دور تسـت                                 که هر جور کــو میکند جور تست

سـتانـندۀ داد آن کـــــس خداسـت                           که نتواند از پادشــاه داد خــواسـت

 

انجام کارهای عمرانی و نواختن رعیت و لشکر جلوه ای دیگر از عدالت در شعر سعدی است.[8]

یکی عاطفــت سیرت خویش کـــــرد                         درم داد و تیـــــمار درویـــــش خورد

بنا کرد و نان داد و لشکر نواخـــــت                       شب از بهر درویش شب خانه ساخت

خزاین تهـــــی کرد و پر کرد جیش                        چنان کــــــز خلایق به هنــــگام عیش

 

از جلوه های دیگر عدالت، اجرای دقیق قوانین است.[9]

اگر محتسب گردد آن را غم است                               که سنگ ترازوی بارش کم است

و یا بیت ذیل:

نظر کن در احــــــوال زندانیــــان                                  که ممـــکن بود بیگنه در میـــــان

آنچه به آن اشاره کردیم مبینّ این نکته است که عدالت به عنوان جامع همۀ فضیلت ها لازمۀ استمرار و تعالی و پیشرفت هر حکومتی است چه آن حکومت، دینی باشد و چه غیردینی.  پس اگر حاکم عادلی در جامعه حکومت کند، عدالت پیشگی او نتایج مثبت زیادی را در جامعه به بار می آورد، از جمله :

الف-  آسایش مردم

چنان سایه گسترد بـــــر عالمی                                  که زالی نیندیشـــد از رستمی

همه وقت مردم زجور زمــــان                                      بنالد و از گــــردش آسمـــــــــان

در ایّام عــــدل تو، ای شهـریار                                    نـــدارد شکــــایت از روزگـــــــــار

 

ب - دوام حکومت حاکم عادل

به عدل و کرم سالها ملک راند                                       برفت و نکو نامی از وی بماند

 

ج-  پشتیبانی عامۀ مردم از شاه و حکومتش[10]

پادشاهــــی که طرح ظلم افکند                                    پای دیـوار ملـــک خویش بکند

ممکن است عامۀ مردم در شکل گیری جریانات سیاسی و حکومتی فردی نقش اساسی نداشته باشند اما مطمئناً مشروعیت مردمی باعث دوام حکومت غالب می شود . پس هر حاکمی که بتواند مساعی لازم را در جهت رعایت حقوق رعایا در تمام عرصه های اجتماعی و اقتصادی داشته باشد بالطبع مشروعیت قدرت و حکومت خود را در میان مردم فراهم می کند:[11]

برو پاس درویــــش محتـــــاج دار                                  که شــاه از رعـــیـت بود تا جدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخــت                          درخت ای پسر باشد از بیخ سخت

مــکن تا توانـــی دل خلق ریـــش                            وگر میکنی، میــکنی بیخ خویــش

رعــیت نشاید به بیــــــــــداد کشت                          که مر سلطنت را پناهند و پشـــت

و یا در نخستین حکایت باب اول، انوشیروان در واپسین درنگ زندگی « در وقت نزع روان » چشم می گشاید و به هرمز اندرزهایی می دهد که همگی حکایت از نگهداری خاطر درویش و توجه به احوال زیردستان است:[12]

دگر کشور آباد بیند به خواب                                     که دارد دل اهـــل کشور خـــــراب

خرابی و بدنامی آید ز جــور                                   رسد پیش بین ای سخن را به غـور

رعیت نشاید به بیداد کشــــت                             که مـــر سلطنت را پناهند و پشــــت

گویا انوشیروان عدالت ورزیدن را بر فرزند خود گران می بیند؛ بنابراین یادآور می شود که اگر به خاطر صلاح رعیت، مردم داری نمی کنی، دست کم برای دوام و پایداری حکومت خود با آنان مدارا کن.[13]

مراعات دهقان کن از بهر خویش                                 که مزدور خوشدل کند کار بیش

مــــروت نباشد بـــدی با کـــــسی                            کز او نیکویــی دیده باشی بســی

در برخی موارد، از سخن سعدی چنین برمی آید که بر سر کار آمدن فرمانروایان ستمگر ، سرنوشت محتومی است که باید رخ د هد و حتی برخی از این افراد نمایندۀ قهر و غضب خداوندی هستند . شاید این باور با نگرش اشعــریان که سعدی نیز به آنان بی تمایل نبوده سازگار باشد.

به قومی که نیکــــی پسندد خدای                                دهد خسروی عادل و نیک رای

چو خواهد که ویران شود عالمی                                  کــند مـــلک در پنجۀ ظالـــــمـی

سگالـند ازو نیکمـــــردان حـــــذر                            که خشم خدای است بی دادگــــــر

اما این قاعده را عمومی و فراگیر نمی داند و تلاش برای احقاق حق را به طور ضمنی می پذیرد . و معتقد است که اگر افراد نتوانند داد خود را از پادشاه بگیرند، خداوند داد آن ها را خواهد گرفت.[14]

ستانندۀ داد آ نکـــس خداســــــت                            که نتوانـــد از پادشـــا دادخواست

 

ـــ صلح در آثار سعدی

 سعدی کاملا پایبند صلح و دوستی است و هرگز پادشاهان را حتـّی اگر دشمن هم داشته باشند توصیه نمی کند که آغازگر جنگ باشند. حتـّی معتقد است در صورت بروز جنگ حساب مردم عامه را باید ازحکومت جدا کرد و ساکنین اقلیم دشمن باید از پیامدهای جنگ به دور باشند.[15]

تنت زور مندست و لشکر گران                                      ولیکن در اقلیم دشمن مـــران

که وی بر حصاری گریزد بلنـد                                          رسد کشوری بی گنه را گزند

وی پرهیز از جنگ را در صورتیکه از راههای مسالمت آمیز میتوان به اهداف رسید، توصیه میکند:

چو شاید گرفـــتن بنرمی دیــــار                                 به پیکار خون از مشــامی میـــار

به مردی که ملک سراسر زمین                                  نیرزد که، خونی چکد بر زمین...

چو بر دشمنی باشدت دســـترس                              مرنجانش کو را همین غصّه بس

عدو زنده سر گـــشته پیرامــنت                                   به از خــون او کشته در گردنــت

و صلح را بر جنگ در شرایطی که عجز دشمن آشکار گشت و به صلح تمایل دارد ترجیح می دهد و شاه را به پذیرش آن توصیه میکند:[16]

اگر پیل زوری و گر شیر چنگ                                   به نزدیک من صلح بهترکه جنگ...

گــر صلح خواهد عـدو سر مپیچ                                   و گر جنگ جوید عــنان بر مپیــچ

کــه گـــروی بــــبندد در کـارزار                                   تو را قدر و هیبت شود یک،هزار...

وگر می برآید به نرمی و هــوش                             به تندی و خشم ودرشتی مــکوش

 

ـــ سایر مفاهیم حقوق بشری در آثار سعدی

امـّا جالب اینکه سعدی در ابتدای گلستان به درجه بندی انسان ها پرداخته و « گبر و ترسا» را در مقام شهروندان درجه دو قرار داده است:[17]

ای کریمی که از خزانۀ غیب                                             گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محـروم                                          تو که با دشـمن این نظرداری

 اگر " گبر" را به معنی زرتشتی،مـُغ یا مجوس[18] در نظر بگیریم و" ترسا" را نصرانی و مسیحی[19] بدانیم، جا دارد از جناب سعدی پرسیده شود که چگونه ممکن است پیروان ادیانی که به وحدانیـّت معتقدند دشمن خدا باشند؟ [20] 

قدر مسـّلم این است که پیروان ادیان فوق در روزگار سعدی نه تنها در ردیف اقــّلیت های مذهبی بوده اند، بلکه با توجه به حاکمیـّت تعصـّب و دامنۀ گستردۀ جنگ هفتاد و دو ملـّتی، از حدّاقل حقوق شهروندی- یا رعـیـّتی - برخوردار نبوده اند. امـّا اینکه چرا سعدی این دو فرقه را دشمن خوانده است، به احتمال قوی بیشتر از این اندیشه نشأت تواند گرفت که حاکمیـّت تک صدایی عصر وی هرگونه عقیده و مذهب مخالف را غیر از مذهب رسمی حکومت- که تسنـّن بوده است - دشمن خود می پنداشته و حقوق رعیـّتی ایشان را که اکثریـّت جامعه نیز از آن بی بهره بوده اند نادیده می گرفته است. به تعبیر دیگر، مغان و ترسایان در روز گار سعدی شهروندان درجه دو محسوب می شده اند و شیخ ما نیز نه در مقام دفاع از این ستم آشکار، بلکه از موضع یک شاعر آگاه به سازوکارهای اجتماعی عصر خود، در واقع درصدد بیان این نکته بوده است که وقتی خداوند آنقدر کریم است که حتـّی دشمنان موهوم را بی «وظیفه»، و بی خورد و خوراک رها نمی کند، پادشاهان- که خود را ظل اللـّه می دانسته اند- چگونه می توانند حقوق رعیـّتی ِاین جماعت را زیر پا بگذارند و با آنان چون دشمنان ِ محروم از امکانات متعارف اجتماعی برخورد کنند. [21]

 مدارا و بردباری (tolerance) وبه طور کلـّی افکار بشردوستانۀ شیخ اجل از دیگر مواردی است که قابل تأمـّل است.

وی در بیان تساهل و مدارای انسان ها با یکدیگر چنین می سراید:

چو پرخاش بیـــــــــنی تحمـّل بیار                                      که سهلـــی ببندد در کارزار

به شیرین زبانی و لطف و خوشی                               توانی که پیلی به مویی کشی

مبحث تساهل و تسامح تنها دراشعار سعدی به چشم نمی خورد بلکه نثر وی نیز شاهدی است بر این مدّعا.

وی در حکایتِ نخستِ بابِ اول ِ گلستان، سازی شگفت انگیز و روح نواز از تسامح اجتماعی کوک می کند:

« پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حال نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.... ملک پرسید:«چه می گوید؟» یکی از وزرای نیک محضر گفت:«ای خداوند همی گوید والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس». ملک را رحم آمد و ازسرخون او در گذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت:«ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت». ملک را روی از این سخن در هم آمد و گفت: «آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این خُـبثی و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز».

در این روایت، گرایش شاه به تساهل و تلاش برای یافتن محمل ِ گذشتن از خون اسیر محکوم به مرگ، سخت قابل توجه است. از آنجا که احتمال بسیار می رود که داستانهای گلستان برخاسته از ذهن خلـّاق سعدی و فاقد ریشه ها و صبغه های تاریخی و عینی باشد، سمت گیری شاعر به سوی تسامح و تساهل و مدارا از یک سو و پرهیز از خشونت حتـّی با توسـّل به دروغ بیانگر دفاع سعدی از حقوق شهروندی است.[22]

روایت تساهل، مدارا پیشگی و جرم پوشی در ادامۀ حکایات باب اوّل گلستان نیز می آید. سعدی در حکایت هفده « جرم پوشی» و گذشت یکی از پادشاهان را چنین می ستاید :

خدای راست مسلـّم بزرگواری و لطف                        که جرم بیند و نان برقرار می دارد

و تحمـّل عقاید دیگران ( دگراندیشان) از سوی حکـومت را این گونه مورد تقدیر قرار می دهد:[23]

چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید                  روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ

تـــرا تحمـّل امثال مــا ببایـــد کــــرد                    که هیچکس نزند بر درخت بی بر سنگ

 

نتیجه

در روزگاری که حقوق بشر به مفهوم امروزی محلی از اِعراب ندارد و با وجود فضایی که حاکی از حاکمیـّت حُکـّام مستبد است، سعدی شیرازی در تمام آثار خویش بازگو کردن ِ مفاهیم بشردوستانه را وجهۀ همـّت قرار داده و کوشیده است تا با کلام نغـز ِخویش در جهت ارتقای حقوق انسانی گام بردارد. تفکـّر نابِ بشر دوستانۀ شیخ اجل در ابیاتِ ذیل که از جناب شیخ شاعری با آوازه ای جهانی ساخته است تصدیق و نیز پایانی است بر گفتار حاضر.

بــنی آدم اعـــــضای یکدیگــرند                                       که در آفرینـش ز یک گـوهـرند

چو عضوی به درد آورد روزگـار                                           دگــــر عضو ها را نماند قــرار

تو کــز محنت دیگران بی غمــی                                 نشاید که نامـــت نهـــند آدمـــی

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] صفا، ذبیح اللـّه، "تاریخ ادبیات در ایران"، جلد سوم، بخش اول، انتشارات فردوسی، تهران 1373، صص 598-593.

[2] راوندی، مرتضی، "تاریخ تحولات اجتماعی"، جلد هفتم، انتشارات نگاه، تهران 1373، ص 491.

[3] موحد، ضیاء، "سعدی" ، انتشارات طرح نو، تهران 1373، ص 61.

[4] ظهیری ناو، بیژن و پاک مهر،عمران، "اندیشه های سیاسی و حکومتی سعدی در بوستان و گلستان"، پژوهشنامه علوم انسانی، شماره 58، تابستان 1387، ص 103.

[5] همان، ص 104.

[6

/ 0 نظر / 154 بازدید